آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان
سیدضیاء سلیمانی




 

این روزها لبخند خیلی گرونه

اول یه لبخند مجانی بزن بعد بقیه وبلاگ رو ببین

 

 



چهار شنبه 20 شهريور 1393برچسب:, :: 11:0 ::  نويسنده : سیدضیاء سلیمانی

 

این وبلاگ و تمامی مطالب و عکس ها و اشعار موجود در این وب متعلق به سیدضیاء سلیمانی بوده و صرفا جهت اطلاع رسانی می باشد.

با تشکر

 



 

بهار

 

بهار آمد ، بهاری بارها بهتر ز صدها صد بهار بی تو و بی عشق و بی همدم

و صدها شکر آن پروردگار خالق عشق و وفا و دوستی ، پیوسته و کم کم

 

--- سیدضیاء سلیمانی ---

--- 1392/12/29 ---

 



 

زن . لطف خدا

 

تازه من فهمیدم

اینکه می فرمودند

زن بود لذت دنیایی مرد

از برای تن او نیست فقط مقصودش

بلکه آرامش روح

و نگهبانی قلب

و خداوندی احساس و عواطف باشد

زن بود لطف خداوند به مرد

سایه اش پابرجا . . .

 

--- سیدضیاء سلیمانی ---

--- 1392/11/04 ---

 



 

دلتنگی

 

هوا هم مثل من ابری و دلتنگه

:

:

:

هوا بارید و راحت شد

ولی من بغض ها دارم . . .

 

--- سید ضیاء سلیمانی ---

--- 1392/10/22 ---

 



 

هواخواهی

 

هوا سرد و دلم گرم و ندانم این چه بلوایی ست

نه تب دارم نه مجنونم ، گمانم این هواخواهی ست

 

هواخواهی و شیدایی و دلتنگی و بدحالی

پریشان حالی و شوق وصال و عشق دیدار است

 

--- سیدضیاء سلیمانی ---

--- 1392/10/14 ---

 



 
داستان سیب . . . .

--حمید مصدق --

تو به من خندیدی و نمیدانستی 

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه 

سیب را دزدیدم 

باغبان از پی من تند دوید 

سیب را دست تو دید 

غضب آلود به من کرد نگاه 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 

و تو رفتی و هنوز ،

سالیانیست که در گوش من آرام آرام 

خش خش گام تو تکرار کنان 

میدهد آزارم 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ...


--جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق--

من به تو خندیدم 

چون که میدانستم 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه 

سیب را دزدیدی 

پدرم از پی تو تند دوید 

و نمیدانستی 

صاحب باغچه همسایه 

پدر پیر من است 

من به تو خندیدیم 

تا که با خنده خود 

پاسخ عشق تو را

خالصانه بدهم 

بغض چشمان تو لیک ،لرزه انداخت به دستان من و 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک 

دل من گفت :برو 

چون نمیخواست به خاطر سپرد ، گریه تلخ تو را ...

و من از پیش تو رفتم و هنوز سالیانیست که در ذهن من آرام آرام 

حیرت و بغض تو تکرار کنان 

میدهد آزارم 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 

که چه میشد که اگر باغچه خانه ما سیب نداشت .


--پاسخ جواد نوزری بعد از سالها--

دخترک خندید و 

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه همسایه ، سیب را دزدید 

باغبان از پی او تند دوید 

به خیالش میخواست ،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را 

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم .

سیب دندان زده ای که روی خاک افتاد

من که پیغمبر عشقی معصوم ،

بین دستان پر از دلهره یک عاشق 

و لب و دندان 

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم 

و به خاک افتادم 

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود ...

دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت :

او یقینا پی معشوق خودش می آید !"

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود :

"مطمعناً که پشیمان شود و بر گردد !

سالیانیست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجربه شد ساده ولی ذراتم !

همیشه اندیشه کنان غرق در این پندارم :

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت 


--و اکنون پاسخ سیدضیاء سلیمانی به آنها--

همگان دزدیدند

سیب را از پس نور

آنکه بود آدم و حوا نتوانست شود غالب شیطان لعین

خورد آن سیب و دگرگون بنمودست سرشت بشری

و اندر آن جنت باقی نتوانست کند کنترل وسوسه نفس لعین

و چنین شد که به تبعید رود روی زمین

و کند روزی ما شوق رسیدن به همان جنت باقی

و رها گشتن از این زندگی جاری و فانی

و کند دغدغه روز و شب من

که بود سیب مقصر

که بخوردش پدر و مادر کل بشریت

و همین طور اصابت بنمودش به سر عالم فرزانه غربی

و توجه بنمودش به قوی بودن این سطح زمین و 

متحول بنمود علم جهان را

و دگر بار یکی تکه از آن خورده شد و مابقیش ساخت

ابرقدرت فناوری و تکنولوژیها . . . 

و کنون . . . . 

و کنون این پسرک دزدیدش

سیب از باغچه معشوقش

و ندانسته به او داد ، و رفت

رفت آن دختر و ماند اینهمه اسرار نهان

که چرا دخترک قصه ما

رفت از دست پسر

و پسر نیز برفت و بسپردش بر باد

کل شوقی که به عشق ابدی داشت هنوز

من گمان . . . 

من گمان میبرم از سیب بود تقصیرش

اینهمه راز بود در یک سیب ؟؟

سیب را دزدیدند ؟!؟!؟!

 

--- سیدضیاء سلیمانی ---

--- 1392/10/09 ---

 



 

فراق دوست

 

فراق دوست قشنگ است ، گرچه این تن من

نباشدش گنهی تا کشد فراق نگار

 

کشیده پر به حریمت هوای این دل من

چه خوش بود آن دم ، رسم به کوی نگار

 

--- سیدضیاء سلیمانی ---

--- 1392/09/23 ---

 



 

شوق وصال

 

نفس گرم تو بیدارم کرد

خفته در خواب فراموشی این دل بودم

نم نمک روح من از جسم به در می گردید

و زمان ، دست تو را ناجی جانم گرداند

مانع از تخلیه روح ز جانم گردید

و کنون پر شدم از روح هواخواهی تو

منتظر تا که رسد عشق به سرمنزل خویش

و کنون محتاجم

و کنون محتاجم ، بر سناگویی تو

تا که قسمت برساند قدمت را به دلم

همچو مهری که به دل کاشت و رفت

و کنون منتظرم

منتظر تا که رسد روز وصال

منتظر تا که رسد روز نبی

تا در آن روز شریف

همچو نوری که نبی بر دل عالم بنهاد

و همه خلق ز گمراهی و ظلمت برهاند

تو چنان نور به من تابانی

که شوم محو در آن نور و ز غفلت بیدار

همچنان منتظرم . . .

 

--- سیدضیاء سلیمانی ---

--- 1392/09/21 ---

 



صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد